تبليغاتX
جهانهای آنسوتر

من یک انسانم.

انسان مسافر است.

مسافر عبور می کند٬

گذر می کند٬

برای رسیدن به مقصد...

مقصد کجاست؟

شاید جایی در درون خود ما!

اما برای رسیدن به آن....

باید بشوم٬

بروم٬

عبور کنم...

...

نوشته شده توسط مسافر در ساعت  | لینک  | 

 

روانه

چه گذشت؟

ـ زنبوری پر زد

ـ در پهنه ی...

ـ وهم. این سو ٬ آنسو ٬ جویای گلی.

ـ جویای گلی٬ آری ٬ بی ساقه گلی در پهنه ی خواب٬ نوشابه ی آن...

ـ اندوه. اندوه نگاه: بیداری چشم٬ بی برگی دست.

ـ نی. سبدی می کن ٬ سفری در باغ.

ـ باز آمده ام بسیار٬ و ره آوردم: تیناب تهی.

ـ سفری دیگر٬ ای دوست٬ و به باغی دیگر.

ـ بدرود

ـ بدرود٬ و به همراهت نیروی هراس.

سهراب(به روایت مسافر)

نوشته شده توسط مسافر در ساعت  | لینک  | 

ما ها معمولا خیلی کم راجع به مرگ فکر می کنیم. انگار وقتی این واژه رو می شنویم نا خود آگاه یه چراغ قرمز روشن می شه تو ذهنمون و احساس غم و ترس قلبمونو فشار می ده. واسه همین ترجیح می دیم سریع حواسمونو بدیم به یه چیز دیگه. اما شاید همه ی اون احساس غم و ترس و اضطراب یا تنهایی و تاریکی توهم باشه یعنی چون از بچگی همیشه از واقعه ای به اسم مرگ ترسیدیم اون ترس در وجود ما نهادینه شده... یه دلیل دیگه هم واسه ترس ما از مرگ نا شناخته بودنش واسه ماست. ذهن ما نا خودآگاه در برابر چیزهایی که قبلا تجربه نکردتشون یا اون تجربه رو به خاطر نداره ، احساس خطر می کنه. اما در برابر مسائل تجربه شده احساس امنیت داره. و این باعث می شه که ما همیشه از ناشناخته ها فاصله بگیریم چراکه در مواجهه با اونا احساس خطر می کنیم. تو واژگان ما مرگ شده مساوی تنهایی، ترس، عذاب، بی کسی و.....

به نظر من از هر دریچه ای که نگاه کنی زندگی همون شکلی به نظرت می یاد. بیائید یه بارم از این دریچه نگاه کنیم که ما مسافر هایی هستیم که واسه یه مدت رو زمین اطراق کردیم تا....تا.....؟ واقعا به نظرت تا چی؟ تا چی کار کنی...؟ تا حالا به این فکر کردی؟؟ : "چرا من به زمین سفر کردم؟؟"

نوشته شده توسط مسافر در ساعت  | لینک  | 

آری٬ ما غنچه ی یک خوابیم.

- غنچه ی خواب؟ آیا می شکفیم؟

ـ یک روزی٬ بی جنبش برگ.

ـ اینجا؟

ـ نی. در دره ی مرگ.

ـ نی٬ خلوت زیبایی.

ـ به تماشا چه کسی می آید٬ چه کسی مارا می بوید؟

ـ ...

ـ و به بادی پرپر...؟

ـ ...

ـ و فرودی دیگر...؟

ـ ...

سهراب(به روایت مسافر)

نوشته شده توسط مسافر در ساعت  | لینک  | 

 

 

 

 

مرگ و پس از مرگ

 

 

مرگ چیست؟!

یک تجربه ی ترسناک!؟ جدایی  از کسانی که دوستشان داریم؟! رفتن به تاریکی؟!تنهایی؟! یا ...

 

واقعیت این است که مرگ هیچیک از اینها نیست مرگ تولد است تولدی لذت بخش و دوست داشتنی ...  همه ی کسانی که تجربه ها نزدیک به مرگ داشته اند  نه تنها مرگ را ترسناک بلکه دوست داشتنی و بسیار لذت بخش می دانند به طوریکه هیچیک از آنها با میل خود حاضر به بازگشت نبوده است

واقعیت این است که مرگ  تنها تجربه ی یک انتقال از جایی به جای دیگراست. انتقالی که نه تنها یک بار بلکه بارها و بارها آن را تجربه خواهیم کرد  تجربه ای تکاملی که برای ورود به جهانهای دیگر  لازم است . شمن های باستان هم اعتقاد داشتند که انسان در لحظه ی مردن تنها از شکلی به شکل دیگر تغییر می کند و به موجودی غیر آلی تبدیل می شود و این تبدیل به منزله ی نوعی تکامل به شمار میآمد

برای ملموس تر شدن موضوع باید گفت که شاید بتوان اولین تجربه مرگ مان را در این حیات زمینی، همان لحظه ی تولد دانست ،چراکه  اگر ورود به جهانی برتر و بزرگتر را مرگ بنامیم باید خروج از دنیای رحم مادر ( جهان کوچک و محدود ) و ورود به این دنیا را ( جهان بزرگتر با امکانات بیشتر) را نیز مرگ بنامیم اگر کودک تازه متولد شده ای را که تازه به این جهان آمده است را مرده بنامیم آنگاه بکار بردن واژه ی  مرگ نیز تعبیر درستی برای ورود به جهانی برتر و با امکانات بیشتر  خواهد بود !

 

نوشته شده توسط مسافر در ساعت  | لینک  |